از تو چه پنهان
ستارههایت مانند هزار زنگولهاند که وقتی نگاهشان می کنم ،
بی اختیار می خندم.
و آن وقت است که از ته دل خوشبختی را احساس می کنم.
خوب هرکس کرورها ستاره داشته باشد که در هر کدام از آنها
حرفی ، لبخندی ، دل دلی ، چشمکی ، گلی وکسی چه می داند ،
شاید شازدهای به رویش لبخند بزند،
از ته دل احساس خوشبختی می کند.
و من ستارههایی دارم که حتی روزها هم در آسمان میتوانم
درخشش شان را ببینم.......
درست مانند ستارههای شازده کوچولو
دلنوشته
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 15:27  توسط بیان
|

هربار که صدای در می آید به امید اینکه تو باشی ، دلم می لرزد........
دلنوشته
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 15:24  توسط بیان
|
اکنون که پس از مدتها نگاهت به نگاهم پیوست
پلک نمی زنم ، مبادا از دستم برود....
دلنوشته
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 15:30  توسط بیان
|

مرا با خود به میهمانی باغ و گل و مهربانی ببر
تا دفتر شعرم جانی تازه بگیرد
دیری ست انگار تهی از احساس است
و پر از حرفهای نگفته اما خاموش و سپید
بازهم گم کرده واژههایش را ، سخنانش را
مرا با خود به میهمانی آسمان ببر
تا روحم با رقص ستارگان درآمیزد
و غوغای آوای پر از خندهشان
قلمم را به رقص درآورد
تا بلکه واژهها گامی فراتر نهند
و از دل بروی کاغذ آیند
تا دفتر شعرم جانی تازه بگیرد
دلنوشته
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 13:15  توسط بیان
|
گفتهام از تو ، از باران ، از ستاره و از آسمان. بارها و بارها با زیباترین
واژهها در
دلنوشتههایم تکرارت کردهام . اما هنوز انگار یک کلمه هم از تو نگفتهام .
تا می خواهم بنویسمت قلمم از نوشتن باز می ایستد و دستانم مبهوت تو می شوند
و ذهنم در لابلای خوبی هایت، مهربانی هایت گم میشود.
چقدر دلم برای نوشتنت بی تابی می کند و کاری از دست من بر نمی آید
جز آنکه غرق تو
شوم باز و در سکوت دلخند بزنم.
دلنوشته
+ نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 17:21  توسط بیان
|

گاهی از عشق و امید غرق دعا می گردم
گاه لبریز تمنا می شوم و دور خدا می گردم
گاه چون دانهی ریگی روی زمین می مانم
گاه چون قاصدکی در باد رها می گردم
گاهی از دیدن یک شوق نهان در سینه
گاه از برکت یک شعر، محو شما می گردم
گاه سرگردان پی قافیهها می گردم ، لیک
گاهی از دولت عشقت، پر از قافیهها ، پی ثانیهها می گردم
دلنوشته
+ نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 17:20  توسط بیان
|
دوستت ندارم و دوستت دارم
اين را بدان که من دوستت ندارم و دوستت دارم
چرا که زندگاني را دو چهره است،
کلام، بالي ست از سکوت،
و آتش را نيمه ای ست از سرما.
دوستت دارم برای آنکه دوست داشتنت را آغاز کنم،
تا بي کرانگي را از سر گيرم،
و هرگز از دوست داشتنت باز نايستم:
چنين است که من هنوز دوستت نمي دارم.
دوستت دارم و دوستت ندارم آن چنان که گويي
کليدهای نيک بختي و سرنوشتي نامعلوم،
در دست های من باشد.
برای آنکه دوستت بدارم، عشقم را دو زندگاني هست،
چنين است که دوستت دارم در آن دم که دوستت ندارم
ودوستت دارم به آن هنگام که دوستت دارم.
پابلو نرودا (1973 - 1904)
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 18:58  توسط بیان
|

با هر سلامی ، ستارهای به من
می دهی
ستارههایت را یکجا
جمع کردهام
یک به یک
گذاشتمشان پشت
مهربانیهایت
تا دست آسمان هم به
آنها نرسد.
تا شب خاطراتت را با
آنها
چراغانی
کنم.
دلنوشته
+ نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت 20:0  توسط بیان
|
.jpg)
گاهی به آسانی میشود
سرودت
و گاهی
سرشار از سکوت است
سرودنم
دلنوشته
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 20:22  توسط بیان
|

به خوابم که می آیی دلم
میخواهد
هرگز بیدار نشوم.....
دلنوشته
+ نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1388ساعت 14:55  توسط بیان
|